تبليغاتX
زوربای درون من
 
   
     
 
 
 
 

داشتم فکر می کردم که به چه می خواهم در آینده برسم؟ به ثروت یا به شهرت. به آدمی که زندگی معمولی و آرامی دارد یا نه، به آدمی که شلوغی را دوست دارم و می خواهد در جامعه تاثیر گذار باشد. بعضی اوقات از سرنوشت نامعلوم خودم می ترسم. ترس از اینکه نتوانم سرنوشتم را خودم رقم بزنم و آن را برایم انتخاب کنند. از این میترسم که چند سال آینده، خود را در حالی ببینم که نه راه پس دارم نه راه پیش. ناگهان خود را در مرکز اتفاقی ببینم که خودم پایه گذارش بوده ام. ببینم که چندین سال از عمرم گذشته است و هنوز به هیچ جا نرسیده ام. دیگر دیر شده است، دیگر توان مبارزه نیست. پس چه می شود کرد؟ باز هم زندگی در جریان است اما به چه قیمتی. زندگی اجبار می شود، صبح ها دوست نداری از خواب بیدار شوی، دوست داری بخوابی و خواب این را ببینی که مرده ای و دیگر بیدار شدنی در کار نیست. اما بیدار می شوی، آفتابی دیگر و روزی دیگر. سخت می گذرد. ساعت ها کند حرکت می کنند. زندگی ملال آور می شود. خسته کننده ست. آنطوری که میخواهی پیش نمی رود. نفس کشیدن سخت می شود. پیر می شوی.......{ادامه دارد}

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 

مقاله اي را در مجله شهروند امروز شماره اين هفته خواندم كه براي من بسيار جالب بود. از اين نظر كه خواندن مقاله بر اطلاعاتم افزود و هم اينكه با آدابي رفتاري به نام جالب"تساهل و تسامح" آشنا شدم. تي . ام . اسكنلون در مقاله "دشواري تساهل و تسامح" ميگويد"تساهل و تسامح چيست؟ تساهل و تسامح اين معنا را القا مي كند كه افراد همديگر را تحمل كنند و اجازه دهند هر كسي آنگونه كه دلش مي خواهد زندگي اش را تدبير و به اعتقاداتش عمل كند،حتي زماني كه با آن شيوه زندگي و آن اعتقادات جدا مخالف هستيم. در واقع مي توان كل اقتضائات و استلزامات تساهل و تسامح را در اين شعار خلاصه كرد ""زندگي كن و بگذار زندگي كنند"". خيلي از ما آدما عادت داريم كه در زندگي مردم دخالت كنيم، يا انكه خود را به شكل عقل كلي مي پنداريم كه خوب و بد مردم را بهتر از خودشان تشخيص مي دهيم و در اينجاست كه شروع به صراط مستفيم هدايت كردن مردم مي افتيم. يه نوع مريضي درونمان است كه دوست نداري كسي كاري رو آن طور كه ما دوس نداريم انجام دهد. ميخواهيم همه مثل ما رفتار كنند،آن چيزهايي را كه ما دوست داريم آنها هم بايد دوست داشته باشند،به چيزهايي كه ما احترام ميگذاريم آنها هم بايد احترام بگذارندو ..... . تي ام اسكنلون تساهل و تسامح را درباره مسئله دين و مذهب توضيح داده است و مي گويد چرا بيشتر اوقات دو آدم كه از دو مذهب مختلف هستند نمي توانند آنطور كه بايد همديگر را تحمل كنند. اولي بر مذهب دومي خرده مي گيرد كه بله مذهب ما سرتر و كامل تر است و يا بالعكس. يا اينكه از در نصيحت در مي آييم كه آقا شما چرا نماز نمي خوني؟چرا روزه نميگيري؟چرا اين كارو نميكني؟چرا اون كارو نميكني؟ و ... . نصيحت كه از حد بگذرد،ديگر نصيحت نيست و ميشود حرف زور كه بايد حتما اين كار را انجام دهي. يا اينكه خودمان هزار نوع عيبت و ايراد داريم و آن وقت سعي در هدايت مردم مي كنيم. اسكنلون پا را فراتر مي گذارد و مي گويد كه"اما اين تنها معنا و شكل تساهل و تسامح نيست. تساهل و تسامح محض چند گامي پيشتر از "تحمل" صرف است. شكل ناب و تساهل و تسامح زماني پديدار مي شود كه ما در عين مخالفت و عدم توافق با همديگر به عقايد، آداب و آيين هاي همديگر احترام بگذاريم. در اين گونه موارد بر خلاف مثلا نفرت نژادي و قومي، لزومي ندارد ما سعي كنيم بر عدم توافق غلبه كنيم بلكه مي توانيم با حفظ عقايدمان، كشمكش را به شكل گفت و گو با اطرافيان به شكل گفت و گو درآوريم و اين منافاتي با همزيستي مسالمت آميز ندارد." هيچ انساني كامل نيست و هيچ كس آن تفكر برتر(از نظر نيچه "ابر مرد") را ندارد كه بتواند ديگران را به بهترين شكل ممكن تغيير دهد. زندگيمان را بكنيم و بگذاريم ديگران هم زندگيشان را بكنند. سعي در تغيير شيوه زندگي اطرافيان نكينم. اگر طرف مقابل مذهب ديگري دارد،رنگ پوست ديگري دارد، اعتقادات ديگري دارد،آن چيزي را كه ما دوست نداريم، مي پسندد و ..... بگذاريد آنطور باشد كه دوست دارد، باشد. هر وقت آدمي توانست تعصب و غرور را كنار بگذارد و بتواند ديگران را با اعتقاداتشان هر چند كاملا غلط، بپذيرد آن وقت است كه ديگر به ما نمي گويند جهان سومي. اين عادت "تساهل و تسامح" را بر سر در مغزمان با دو تا ميخ طويله(!) بكوبيم كه خداي نكرده يادمان نرود. حال يه سوال......تساهل و تسامح يعني چي؟

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
                     نفس ، كز گرمگاه سينه ميايد برون ، ابري شود تاريك

                              چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

                                          نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم


                                                    ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
   

المپيك 2004 آتن ، يونان ، زماني كه پهلوان حسين رضازاده وزنه را بالاي سر برد و لپ هايش را پر از باد كرد وسري در نشان دادن وزن ناچيز وزنه تكان داد ، كمتر ايراني بود كه در آن لحظه از فرط خوشحالي فريادي هرچند كم صدا نزده باشد . همه خوشحال بودند ، همه  صدا نامش را صدا ميزدند و درنهايت همه از اينكه يك ايراني برنده مدال طلا (آن هم از نوع المپيكيش) شده بود به خود مي باليدند . آن روزها همه مي گفتند كه تازه اين اول راهه ورضازاده حتي مي تواند در دو المپيك بعدي افتخار آفرين باشد .رضا زاده برگشت ، استقبال فراواني از او شد ، جوايز زيادي دريافت كرد و به قهرمان ملي تبديل شد .پهلوان رضازاده كه اندكي (فقط يه كم) شكمشان در آفسايد قرار دارد از آن به بعد ميشود گفت كه راهش متزلزل شد . يكي دو بار آسيب ديد ، يك بار سوار بر ماشينش به همتايش (كوه) اصابت كرد كه الحمدالله جان سالم به در برد . اين اواخر هم در يكي دو تورنمنت بين المللي به خاطر ترس از آسيب ديدن و نرسيدن به المپيك شركت نكرد و عطاي مدالهاي رنگارنگ را به لقايش بخشيد .همه بي صبرانه منتظر بودند كه اين بار مدال طلاي او را در كنار چشم بادامي ها ببينند كه ناگهان ، با خبر خداحافظي او از مسابقات ( كه هنوز شروع نشده) شوكه شدند . در خبر ها آمده است كه دكتر ها رضازاده را به خاطر مريضي قند و اينكه ممكن است آسيبي جبران ناپذير بر او فائق شود ، او را از شركت در مسابقات منع كرده اند . اما آيا به واقع دليل شركت نكردن او در مسابقات اين است؟ در راستاي تفكراتي كه به ذهن اينجانب خطور كرد ، با خود گفتم كه به چه دليل او درست قبل از مسابقات ، در حالي كه سالهاست خود را براي اين مسابقات آماده مي كند، نامه فدايت شوم به ملت ايران نوشت . به اين فكر كردم كه شايد او فكر مي كرده كه نتواند از سد رقيبان اين دوره بگذرد و به آن چيزي كه دلش مي خواهد برسد ، مثلا اگر شركت مي كرد، تمام ملت ايران انتظار مدال طلا را از او داشتند و اگر اين به اين مهم دست نمي يافت ؟ و مثلا اگر خداي ناكرده سوم ميشد ، تمام اعتبارش زير و سوال ميرفت . اين اواخر هم كه شنيديم كه بنده خدايي جسارت كرده و ركوردش را شكسته بود . به نظر من (نظر خود خودم) او ميخواست همان قهرمان طلايي المپيك آتن بماند و مردم آن از او به آن صحنه ها را به ياد داشته باشند ، نه اينكه بگويند يه بار ديگه رفت المپيك و  اين بار دست خالي برگشت . شايد با انجام این کار ، می خواست که اعتبار نرفته اش را محكم بچسپد تا مبادا گزندي به آن زده شود و مردم هم او را همان جهان پهلوان رضازاده به ياد داشته باشند . نمي دونم ، فقط  يه نظريه است .

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 

"2:37" فيلمي درام از استراليا محصول سال 2006 و با

نويسندگي ، كارگرداني و تهيه كنندگي "مورالی کی. تالوری" است .

اين فيلم اولين كار اين كارگردان جوان در مقام كارگرداني و نويسندگي است . "مورالی کی. تالوری" متولد 4 آگوست سال 1984 در استراليا است . او اين فيلم در در بيست و يكي سالگي و بدون هيچ گونه كمك مالي و حمايتي رسمي ساخت . فيلم در جشنواره هاي متعددي از جمله جشنواره فيلم كن ، فستيوال بين المللي فيلم ملبورن ، جشنواره فيلم تورنتو و فستيوال فيلم توكيو ، نمايش داده شد . تالوری بعد از ساختن اين فيلم در مدت زمان كوتاهي به بحث محافل سينمايي تبديل شد . او گفته بود كه "2:37" فيلمي شخصي است و از تجربه خودش زماني كه قصد خودكشي داشت ، الهام گرفته شده است . "2:37" داستان شش جوان دبيرستاني است كه زندگيشان در شرايطي است كه بسيار از جوانان امروزي با آن رو به رو هستند . هر كدام از آن شش محصل با مشكلات خاص خودشان دست و پنجه نرم مي كنند . كل داستان در يك روز معمولي اتفاق مي افتد . داستان حول اين شش نفر و معلمانشان مي گردد و در آخر تاثير رفتار اين دانش آموزان يكي را بر آن وا ميدارد كه به زندگيش پايان دهد . و اما چه پايان وحشتناكي ، چه پايان تلخي . يكي از آنها در دستشويي مدرسه خودكشي مي كند . اما چه خودكشي؟ به قدري اين صحنه زجر آور و تكان دهنده است كه دل هر آدمي را به درد مي اورد و بدن آدم مور مور مي شود . صحنه خودكشي چنان با دقت و با جزئيات به نمايش در آمده است كه فكر نكنم تابحال نمونه آن را قبلا ديده باشيم .

"2:37" فيلم بسيار تلخي است . به تلخي جام زهري كه همه مجبورند آن را بنوشند . فيلمي است درباره تلخي هاي زندگي ، درباره تلخي هاي زنده بودن ، درباره روابط بين افراد ، درباره تنهايي آدم ها و ..... . اين شش نفر هر كدام به نوعي درد دارند ، دردي دروني كه نمي توانند آن را به زبان بياورند ، آنها را در درونشان تنلبار كرده اند و به قول صادق هدايت "روحشان را در انزوا ميخورد و ميتراشد" . همه به جوري اين دردها را دارند ، همه از اين دردها رنج مي بردند و بيشتر آدم ها هم در بيان اين دردها ناتوانند . ميشود گفت كه تالوری تمام تجربيات تلخ زندگي بيست و يك ساله اشت را يك جا درون اين فيلم جمع كرده است و اينجاست كه تلخي بيش از حد فيلم به درون بيننده رخنه مي كند . "2:37" فيلمي است كه خيلي ها طاقت ديدن آن را ندارند و به خصوص صحنه ها آخر فيلم كه قطعا تا مدت مديدي با بييننده مي ماند و او را آزار مي دهد .


"2:37" در imdb

"2:37" در ويكي پديا
عكس هاي
"مورالی کی. تالوری"
 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 
روحش شاد.............
 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 

نيكوس كازانزاكيس نويسنده پرآوازه يوناني ،

 

 خالق آثاري جاودانه همچون مسيح باز مصلوب ،

آزادي يا مرگ ، آخرين وسوسه مسيح ، اديسه ، زورباي يوناني و چندين كتاب ديگر است . رمان نويس چيره دستي كه به جرات مي توان هردام از كتابهايش را شاهكاري ناميد .كازانتزاكيس در سال 1983 در كرت به دنيا آمد . بيشتر نقاط دنيا را با چشمان خود ديد ، آنها را در ذهن خود ثبت كرد و از آنها شاهكارهايي پديد آورد . او شاعر ، درام نويس ، رمان نويس ، روزنامه نگار ، مترجم و جهانگرد بزرگي بود . زندگي را با تمام پستي بلندي ها ديد و تمام تجربه هايي كه از جهانگري كسب كرده بود را در شاهكار شاعرانه و جاودانه اش به نام اوديسه به ثبت رساند . او درباره اوديسه مي گويد "من بر آنم كه رستگاري من روشنفكر متفكر ، بسته به اوديسه است . اگر او زنده بماند من هم زنده خواهم ماند". اين كتاب در واقع ادامه اي است بر كتاب اوديسه ي هومر شاعر يوناني . كازانتزاكيس در طول عمر پربار خود عقايد و افكارش را بارها تغيير داد و امروزش مثل ديروزش نبود و دائم در حال تغيير بود . او يك بار خود را اينطور مي ناميد "من يك بلشويك افارطي هستم ولو اينكه جهش ما مطلقا منطقي و صحيح نباشد" اما بعد از مدتي در نامه اي به يك دوست اينطور بيان مي كند"من از رنگ سرخ و همه رنگهاي ديگر آزاد شدم و ديگر سرنوشت روح خود را به سرنوشت هيچ عقيده اي پيوند نمي زنم . من ميدانم كه مقام عقايد پايين تر از مقام يك روح خلاقانه است". كازانتزاكيس مخالفان زيادي داشت ، تاجايي كه اواخر عمر را در اختفا ، در آنتيب بسر مي برد و وقتي كه در سوم نوامبر 1957 جسد او را به يونان آوردند ، هيچ كليسايي حاضر نشد او را بپذيرد و بناچار جنازه اش را به "مورك" يعني به محلي سپردند كه معمولا جسد اشخاص مجهول الهويه را در آنجا خاك مي كنند . يكي از شاهكار هاي او رمان زورباي يوناني است كه واقعا تحولي دروني در خود من با خواندن آن ايجاد شد . زورباي يوناني سرگذشت  مردي سرد و گرم چشيده و دنيا ديده اي است كه در حال زندگي مي كند ، نه در آينده و نه در گذشته . مي خندد ، مي رقصد ، ساز مي زند ، سرحال و شاد است و هيچ غمي به خود راه نمي دهد ولي وقتي كار مي كند ، چنان در كارش مسر است كه بعضي وقتا حتي از دست اربابش هم شاكي مي شود كه چرا نميذاري كار كنم . آدمي است كه مي گويد " بزرگترين جنون به عقيده من اين است كه آدم جنون نداشته باشد" و به اربابش مي گويد " اصلا تو ميداني زندگي كردن يعني چه؟ يعني شالت را از كمر واكن و بگرد به دنبال دردسر" . مرد 65 ساله اي است كه هيچو وقت دست از رقصيدن وساز زدن بر نمي دارد و مي گويد كه هر وقت نتواند مقصود از حرفش را بفهماند ، آن را با رقص به طرف مقابل مي فهماند . زوربا جنون دارد ، جنون زندگي ، مي خواهد زندگي كند . نمي خواهد به فكر فرو رود و غم زندگي را بخورد از دردهاي زندگي نالان باشد . برعكس او اربابش مردي است كه دائم سرش در كتاب است و همشه در حال تفكر درباره زندگي . زوربا به او مي گويد ، چه نشستي ، زندگي تفكر نمي خواهد ، زندگي سا ده س ، پاشو ، بخند ، بگو ، اواز بخون . اربابش به او حسوديش مي شود . در اوايل بعد از آشنايي و گپي هرچند كوتاه زوربا به اربابش مي گويد " تا كي به كاغذ جويدن و آلوده كردن خود به مركب ادامه ميدهي؟" و اينجاست كه ارباب به فكر فرو مي رود و بعد از اينكه زوربا بار سفرش را مي بندد كه برود به ارباب مي گويد " خداحافظ موش كاغذ خور!" . ارباب چيزي را در درون او مي بيند كه جوشان است و خود را در حالي مي بيند كه نياز به آن چشمه دارد ، پست سر او مي دود ، داد مي زند و او را باز مي گرداند كه زوربا براي من كار كن . در حقيقيت به من بياموز .......... . خط به خط ، نكته به نكته كتاب يك در س زندگي است و مي توان آنها را سرلوحه و سرمشق زندگي قرار داد و با كلمات و گفتارهاي زوربا يك زندگي زورباوارانه را بسازيم و به وسيله چشمان او زندگي را ببينيم . در ايران مترجم نامدار و بزرگ ، محمد قاضي سه كتاب از كتابهاي او را به فارسي برگردانده است (زورباي يوناني ، مسيح باز مصلوب و آزادي يا مرگ) . ترجمه قاضي بسيار روان و جذاب است و مي توان آن را از بهترين ترجمه هاي ايران ناميد .

منابع :

كتابهاي (زورباي يوناني و مسيح باز مصلوب)

سايت ويكي پديا

 

صفحه نيكوس كازانتزاكيس در ويكي پديا

صفحه زورباي يوناني در وي كي پديا

 

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 

اصولا مردم ایران ، مردم قانعی هستند و طوری بار آمده اند که هر کمبودی را تحمل و حقشان را از کار به دستان مطالبه نمی کنند مگر اینکه فشار زیادی را روی خود احساس کنند و این بار اگر هم بخواهند ، نتوانند "قانع" باشند . بیشتر ماها مطالبه خواستارهایمان را ، آن هم در سطحی بالاتر ، امری غیر عادی می دانیم ، یعنی به طوری که حاضریم هر نوع فشار و سختی را تحمل کنیم ولی حتی جرات نوشتن یک نامه اعتراضی را نداریم . همین قضیه بنزین را خوب بنگرید . در اوایل سهمیه خودروهای شخصی به روزی 3 لیتر تبدیل شد ، مردم هم بعد از یک هفته ، ده روز کاملا به آن عادت و کمبود را فراموش کردند . من به جرات می توانم بگویم که اگر سهمیه به روزی یک لیتر هم تبدیل می شد ، صدایی از هیچکس در نمی آمد و با خودشان می گفتند که " فقط من که نیستم ، این قانون برای همه س" . بله درسته ، این قانون همگانی است و شما هم تنها کسی نیستید که مشمول این قانون هستید ولی چرا ما آن چیزهایی را که حق طبیعی و مسلم خودمان است را پشت گوش میندازیم و انگار نه انگار حق و حقوقی در جامعه داریم .  اما مشکل از کجا آب میخورد ؟  چرا مردم ما توانایی انتقاد و اعتراض را ندارند؟ به نظر من یکی از همین دلایل به قول فرید زکریا خاورمیانه ای بودن ما و جهان سومی بودن ما است "اکثر کشورهای اروپایی و شرق آسیا چون کشورهایی فقیر از نظر معادن ، زمین های کشاورزی و منابع طبیعی هستند ، بنابراین در این کشورها دولت ها از ابتدا با رشد و تکثیر علم و به وجود آمدن صنعت ، الان  به کشورهایی ثروتمند ، با سواد و از نظر فرهنگ و شعور سیاسی ، کشورهایی با نظم و مدرن هستند . ولی در کشورهای عربی ، خاورمیانه و قسمتی از آفریقا چون آن کشورها از نظر معادن طبیعی مانند نفت ، معادن مختلف  ، زمین های کشاورزی غنی هستند ، بنابر این  این کشور ها ا ابتدا ثروتمند بوده اند و دیگر به دنبال علم و کسب دانش برای صنعت و تکنولوژی نرفته اند و حتی از کشورهای دیگر کسانی را برای اصلاحات کشور خود می آورند ، در نتیجه کشورهایی عقب مانده از نظر سیاسی ، فرهنگی و غیره هستند" .  یکی دیگر از دلایل ، سطح سواد مردم جامعه است . بر طبق آمارها بیشتر از 80 درصد جمعیت ایران با سواد هستند . اما بیشتر این 80 درصد سواد خواندن نوشتن دارند و نه سواد درک کردن ، فهمیدن و سنجیدن . این دو مقوله با هم تفاوت زیادی دارد . یکی دیگر از دلایل این است که مردم آن هم آوایی و اتحاد را ندارند . چند ماه پیش یادتان هست که در کشور فرانسه تمامی کارکنان وسائل نقلیه عمومی به حالت اعتصاب در آمدند . توجه کنید که با این کار تمام جریان شهری را مختل کردند و تا حقشان را نگرفتند از این حالت در نیامدند. توجه داشته باشید که اگر یک نفر در ایران این ماجرا را به همکارش بگوید که فرضا برای حقوق ماهانه بیشتر بیاید و دست به اعتصاب بزند ، شک ندارم که جواب همکارش این خواهد بود " مگه از جونت سیر شدی ، اگه این کارو بکنی فردا اخراجت می کنند ، از این لقمه نون هم می افتی ، به همین راضی باش خدا رو شکر کن و هیچی نگو " . خب ، نفر اول هم وقتی این جواب را می شنود می فهمد که دوستش راست می گوید و او هم تنهایی قادر به هیچ تغییری در ساختار نیست . نتیجه گیری را به عهده خودتان می گذارم . .......

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 
  1. برای خودتان درباره چیزهایی که نمی توانید تغییر دهید ، عقده روحی ایجاد نکنید . در عوض روی چیز هایی که می توانید تغییر دهید متمرکز شوید . (از خودتان شروع کنید)
  2. کسی نمی تواند آن سرنوشتی را که خدا در درون شما قرار داده است را ، از شما بگیرد .
  3. دیدی که شما به زندگی دارید مربوط به خودتان است ، اگر شما دیدی مثبت داشت باشید ، پس شما موفق خواهید شد . اگر شما باور داشته باشید که شکست خورده اید ، پس شما همیشه این حس را در خود دارید .
  4. هر چیزی که شما به آن نیاز دارید قبلا در خودتان قرار داده شده است ، از آن استفاده کنید .
  5. شما باید باور داشته باشید که قرار نیست همه از شما خوششان بیاید ، شما را قبول کنند ، از شما حمایت کنند و عاشق شما باشند . این را به خاطر داشته باش و برای همه آرزوی سلامتی داشته باش .
  6. شما نمی توانید همه کاری را در یک روز انجام دهید ، اما آن چیزی را که می توانید انجام دهید را به بهترین شکل ممکن انجام بده .

                 بر گرفته از وبلاگ cornerinsight

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
 

همواره تویی

 

شب ها ، که سکوت است و سکوت است وسیاهی

آوای ِ تو می خوانَدَم از لایتناهی .

 

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو ، به من می رسد از دور

دریائی و من تشنه مهر تو ، چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت این چشم به راهی

 

                

          ای عشق ، تو را دارم و دارای جهانم

                             

                                    همواره توئی ، هر چه تو گوئی و تو خواهی .

 
 
   |    نوشته شده توسط فرید
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور